X
تبلیغات
دنیای پر فریب
Google


در اين وبلاگ
در كل اينترنت


دنیای پر فریب
شنبه هشتم تیر 1392 :: 19:6 :: نويسنده : فریبا

امشب به ساز خاطره مضراب ميزنم

مضراب را به ياد تو بي تاب ميزنم

آري‚ كوير عاطفه‌ام‚ تشنه توام

دل را به ياد توست كه بر آب مزنم

فانوس آسماني و من هم ستاره وار

چشمك به سوي زورق مهتاب ميزنم

رفت آن شبي كه اشك مرا خواب مي ربود

‍«امشب به سيل اشك ره خواب ميزنم»

بين هجوم اين همه تصوير رنگ رنگ

تنها نگاه توست كه در قاب ميزنم



دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 :: 19:22 :: نويسنده : فریبا
  

یادته گفتی بهم : تا شقایق زنده است زندگی باید کرد


نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد


 دیگه به چه کسی دلخوش کرد ؟


یادته گفتی بهم : اومدی سراغ من ، نرم و آهسته بیا


که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو


اومدم آهسته ، نرمتر از یک پر قو ، خسته از دوری راه ،


خسته و چشم براه


یادته گفتی بهم : عاشقی یعنی دچار


فکر کنم شدم دچار


تو خودت گفتی : چه تنهاست ماهی اگر دچار دریا باشه


 آره تنها باشه ، یار غمها باشه


 یادته می گفتی : گاهگاهی قفسی می سازم ،


میفروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است


 دل تنهائیتان تازه شود دیگه حتی اون شقایق که اسیره قفسه


 صاحب یک نفسه نیست که تازگی بده به این دل تنهای من


 پس کجاست اون قفس شقایقت منو با خودت ببر به قایقت


 راست میگفتی : کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود


 کاشکی دلشون شیدا بود


 من بدنبال یه چیز بهترینم سهراب


تو خودت گفتی بهم : بهترین چیز رسیدن به نگاهی است


که از حادثه عشق تر است .


 
شاید آن روز که سهراب نوشت :


 ((تا شقایق هست زندگی باید کرد ))


 خبری از دل پر درد گل یاس نداشت


باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق


 چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست


سهراب سپهری کجایی که ببینی اب را گل کرده اند


و از ان ماهی میگیرند!!!


آب را گل کردند...

در فرودست اکنون،کفتری می میرد


در همان آبادی ، کوزه از آب تهی است


آب را گل کردند…


آن سپیدار بلند ، که فلان رود روان ، از کنارش میرفت ،


زرد و قامت کج و پژمرده شده ،


 دگر آن درویش هم ،


 دلش از اینهمه ناپاکی این آب روان،


 بخروش آمده ، اما … خاموش است ،


 تا مبادا که همان خشکه نان هم ز کفش بستانند،


در مصاف گل و لای ،رود زیبا خجل است ،گویی…


زشتی دو برابر کند این آب کنون،


 آب را گل کردند…حرمت عشق شکستند،


 ناله از من بربودند،مستی از من بگرفتند،آب را گل کردند…


چه گل آلود این آب ،و چه ناپاک این رود،


تو به ما گفتی : مردم بالادست ، چه صفایی دارند،


غنچه ای گر شکفد ، اهل ده باخبرند،


 و تو امروز کجایی سهراب ؟


 تا ببینی ، که همان مردم بالادست ،


 ز صفا عاری و از عشق تهی میباشند،


 چشمه هشان بی آب…گاوهاشان بی شیر…دهشان بی رونق،


 ساکت و خاموش است،


 دگر از غنچه شکفتن خبری نیست ،

 مردم بالادست ، همه در ماتم و اندوه نشستند اما…


 کدخدا در خانه با زنش میخندد،آب را گل کردند…


 تو نبودی سهراب،آب را گل کردند…


 و هم اکنون خیلی ها دارن از این آب گل آلود ماهی میگیرند.




یکشنبه چهارم فروردین 1392 :: 12:27 :: نويسنده : فریبا

کاش میشد... !

که کسی می آمد 

باور تیره ی مارا می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست.

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین وقت همان لبخند است 

کاش میشد ...

که به انگشت نخی می بستیم           

                                            تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم



پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 :: 13:34 :: نويسنده : فریبا



شنبه چهاردهم مرداد 1391 :: 14:29 :: نويسنده : فریبا

به لبهایم مزن قفل خاموشی

که در دل قصه ای نا گفته دارم

ز پایم باز کن این بند گران را

که از این سودا دلی آشفته دارم . . .



شنبه چهاردهم مرداد 1391 :: 14:23 :: نويسنده : فریبا

من همان دخترک غم زده ی دیروزم

من همان کودک بی تاب برای بودن

که دلش رادراندوه به زنجیرکشید

 وبه اندازه ی دل رنج کشید

 وبه اندازه ی بی معرفتی دردکشید



چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 :: 19:50 :: نويسنده : فریبا

من به دنبال کسی می گردم که دلش چون یاس است

چشم هایش به صفای گل سرخ 

دستهایش پلی از احساس است 

من به دنبال کسی می گردم که سرانجام نگاهش آبیست

سینه اش داغ شقایق دارد 

آسمان دل او مهتابیست

من به دنبال کسی می گردم در قنوت چشم های غم زده

در حریر خاطرات کودکی 

در سکوتی سربی ماتم زده

من دنبال کسی می گردم در غروب غربت آینه ها

درطلسم غصه های شاپرک 

در تمام عقده ها و کینه ها 

من به دنبال کسی می گردم عاشق بال کبوتر باشد

دستهای او چنان پروانه ای 

روی گلهای معطر باشد 

من به دنبال کسی می گردم موج در دریای عمرش بی قرار 

اشکها در چشم او چون آینه 

عشق او تنها عبور از انتظار



چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 :: 16:49 :: نويسنده : فریبا
تا تو رفتی همه گفتند:

" از دل برود هر آنکه از دیده برفت "

و به ناباوری و غصه ی من خندیدند . . .

آه ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت

کاش می آمدی و می دیدی

که در این عرصه دنیای بزرگ

چه غم آلوده جدایی هایی ست

و بدانی که . . .



از دل نرود هر آنکه از دیده برفت . . .



دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 :: 20:44 :: نويسنده : فریبا

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه

کنارم هستی و بازم بهونه هامو می گیرم

میگم وای چقدر سرده میام دستتاتو می گیرم

یه وقت تنها نری جایی ، که از تنهایی می میرم

از اینجا تا دم دریا بری دلشوره می گیرم

فقط تو فکر این عشقم ، تو فکر بودن باهم

محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

میدونم که یه وقتایی دلت می گیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم

تو هم مثل منی انگار، از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود آزاری

کنارم هستی و انگار همین نزدیکی هاست اما

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

قشنگه رد پای عشق...

اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این عشق


میدونم یه وقتایی دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم چقدر دوستت دارم....



پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 :: 8:53 :: نويسنده : فریبا

آسمان امشب به حالم گریه کن

روح تب دار مرا پاشویه کن

آتش افکند عاشقی بر حاصلم

گریه کن در مجلس ختم دلم

گریه کن ای عشق روحم تیر خورد

شانه ی احساس من شمشیر خورد

شوخ چشمی بی شکیبم کرده است

با خودم حتی غریبم کرده است

شوخ چشم ست و دلم در چنگ اوست

هر چه هست از چشم پر نیرنگ اوست

او که میگویند پشت خوابهاست

اختر فرمانروای باغهاست

او که خویشاوند نزدیک گل است

شرح احساسات پاک بلبل است

آن بلا ، آن درد خوب سینه سوز

از کجا آمد ؟ نمیدانم هنوز

شاید از ته توی جنگل های راز

 

شاید از پشت کپرهای نیاز

 

او شبی آمد مرا دیوانه کرد

او مرا یک باغ بی پروانه کرد

آمد و بر با قلبم پر کشید

آمد از سر چین قلبم سر کشید

آمد و من پیش پایش گم شدم

از قضا ورد لب مردم شدم

آمد از دردش پرم کرد و گذشت

بی وفا سیلی خورم کرد و گذشت

مثل شمع بزم آبم کرد و رفت

عشوه یی کرد و خرابم کرد و رفت

رفت و طاق عشق من آوار شد

رفت و منصور دلم بر دار شد

رفت و کوه طاقتم را باد برد

یوسف امید من در چاه مرد

ای دل شوریده مستی میکنی ؟

باز هم شبنم پرستی میکنی ؟

بعد از این زخم جدایی را بخور

چوب عمری با وفایی را بخور

 

رام هر کس کی شود آهوی دشت؟

ای دل بیچاره! دیدی برنگشت

من که گفتم این بهار افسردنی ست

من که گفتم این پرستو مردنی ست

من که گقتم! ای دل بی بند و بار

عشق یعنی رنج یعنی انتظار

عشق خونت را دواتت میکند

شاه باشی عشق ماتت میکند

آه! عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

 

 

 

 



جمعه هجدهم فروردین 1391 :: 18:40 :: نويسنده : فریبا

 

مثل سرگذشت درياست قصه‌ات ٬ عزيز از دست رفته‌ام !

هميشه آبی ٬ هميشه آرام ٬

 ميان موجی از دلواپسی‌‌‌ها ٬ هميشه غمين

 به که آويزم ميان اين همه دلتنگی؟

ميان اين خزان نو رسيده بهار؟

به که برم شکايت اين خاک سرد ؟ 

 شکايت غريبانه اين سفر بی ‌کلام ؟

 سفرت مثل خواب است هنوز ٬

 مثل بی باوری يک حقيقت گنگ

 مثل ستاره ای که نمی بينمش و

 می دانم حتما جايی هست ميان ابرهای ناخوانده آسمان

مثل ستاره ای که نمی بينمش و

شک می کنم به توانايی چشمانم ٬ نه به حضور پر بخشايش آن

سفرت مثل هر بار نيست

غريب است آتش می زند دلم را

 بند می آورد نفسم را دريا مي کند چشمانم را

 و هنوز چند روز نگذشته از بدرقه بی آبش،

 تنگ ميکند سينه ام راغصه ام می گيرد از اين بی اعتباری شرمناک ٬ در پيش خداهمان شب که گفتی :

"دعا کن برای رفتن بی زحمت‌ام "

دعا نکردم و اما در شب پر آشوب مرگ ٬ که دعا کردم برای نرفتن‌ات

به زاری ٬ به فرياد ٬ به درد 

 

سفرت مثل بی باوری يک خواب است هنوز

 و  يادت ٬ مرثيه حزن انگيز حسرت

 و وداعت ٬ مثل ريزش ناگهانی سبزترين برگ ٬

برای رد ادعای شوم فصلی که گمان می‌کند آغاز بهار دلکش زندگی است .

سفرت مثل خواب است هنوز

مثل خواب..........



سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 :: 18:51 :: نويسنده : فریبا



پنجشنبه چهارم اسفند 1390 :: 10:50 :: نويسنده : فریبا

ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفاً بعد از شنیدن صداى بوق پیغام بگذارید 
 
• اگر شما یکى از بچه‌هاى ما هستید، شماره ١ را فشار دهید.
 
• اگر مى‌خواهید بچه‌تان را نگه داریم، شماره ٢ را فشار دهید.
 
• اگر مى‌خواهید ماشین‌مان را قرض بگیرید، شماره ٣ را فشار دهید.
 
• اگر مى‌خواهید لباس‌هایتان را تعمیر کنیم، شماره ٤ را فشار دهید.
 
• اگر مى‌خواهید بچه‌تان امشب پیش ما بخوابد، شماره ٥ را فشار دهید.
 
• اگر مى‌خواهید بچه‌تان را از مدرسه برداریم، شماره ٦ را فشار دهید.
 
• اگر مى‌خواهید براى مهمانان آخر هفته‌تان غذا درست کنیم، شماره ٧ را فشار دهید.
 
• اگر مى‌خواهید امشب براى شام بیایید، شماره ٨ را فشار دهید.
 
• اگر پول مى‌خواهید، شماره ٩ را فشار دهید.

اما اگر مى‌خواهید ما را براى شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید.
ما داریم گوش مى‌کنیم


شنبه هشتم بهمن 1390 :: 21:4 :: نويسنده : فریبا

 بعد از رفتنت . . .

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ‌؛ ترا با لهجه ی گلهای نیلوفری صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام

رویید ؛ با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دانم چرا ؟ شاید خطا کردم !

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ؛ تا کی ؛ برای چه ؛

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام

برگرد . . . . . . . . . .

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از آن همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ ؟ ؟‌ ؟ ؟ ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم



سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 :: 19:7 :: نويسنده : فریبا

 

                         مردم اغلب بي انصاف, بي منطق و خود محورند

ولي آنان را ببخش

اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي

پنهان متهم مي کنند,ولي مهربان باش .

اگر موفق باشي دوستان دروغين ودشمنان حقيقي

خواهي يافت,ولي موفق باش.

اگر شريف ودرستکار باشي فريبت مي دهند,ولي

شريف و درستکار باش .

آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي

شايد يک شبه ويران کنند,ولي سازنده باش .

اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت

مي کنند,ولي شادمان باش .

نيکي هاي درونت را فراموش مي کنند.

ولي نيکوکار باش .

بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي

اگر هيچ گاه کافي نباشد.

ودر نهايت مي بيني هر آنچه هست همواره

ميان "تو و خداوند" است نه ميان تو و مردم

 



شنبه هفدهم دی 1390 :: 19:22 :: نويسنده : فریبا

 



شنبه دوازدهم آذر 1390 :: 19:22 :: نويسنده : فریبا

به آرامی آغاز به مردن میکنی


اگر سفر نکنی


اگر کتابی نخوانی اگر به اصوات زندگی گوش ندهی


اگر از خودت قدردانی نکنی


به آرامی آغاز به مردن می­کنی


زمانی که خودباوری را در خودت بکشی


وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند


به آرامی آغاز به مردن میکنی


اگر بردهی عادات خود شوی


اگر همیشه از یک راه تکراری بروی اگر روزمرگی را تغییر ندهی


اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی


تو به آرامی آغاز به مردن میکنی


اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش

 و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند

 و ضربان قلبت را تندتر میکنند دوری کنی...


تو به آرامی آغاز به مردن می­کنی


اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی

آن را عوض نکنی


اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

 
اگر ورای رویاها نروی


اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار

در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی


امروز زندگی را آغاز کن!


امروز کاری کن!


نگذار که به آرامی بمیری!


شادی را فراموش نکن....

 

 



پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 :: 8:34 :: نويسنده : فریبا

دلم برای كسی تنگ است

 

كه آفتاب صداقت را

 

به میهمانی گلهای باغ می آورد

 

و گیسوان بلندش را به بادها می داد

 

و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

 

دلم برای كسی تنگ است

 

كه چشمهای قشنگش را

 

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

 

وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای كسی تنگ است

 

كه همچو كودك معصومی

 

دلش برای دلم می سوخت

 

و مهربانی را نثار من می كرد

 

دلم برای كسی تنگ است

 

كه تا شمال ترین شمال

 

و در جنوب ترین جنوب

 

همیشه در همه جا آه با كه بتوان گفت

 

كه بود با من و

 

پیوسته نیز بی من بود

 

و كار من ز فراقش فغان و شیون بود

 

كسی كه بی من ماند

 

كسی كه با من نیست

 

                 كسی ....

                     

 

                                        دگر كافی است

 



پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 :: 8:32 :: نويسنده : فریبا

 

در فراقت چه بگویم

چه نویسم

به که گویم

همه از توست تارو پودم

همه هست یاد رویت

همه هست درد دوری

بنشستم به انتظارت

تو بیا

تو بیا و کم کن

فاصله ی تو و من

که شویم باز هردو یک تن

سفرت همیشه خوش باد

همه شادی همه پر نور

سفرت سلامت ای دوست

سفرت سلامت ای عشق

همه شد وجود این من

همه خواهش و عبادت

که دوباره بازگردی

به سلامت و به شادی

 

 



پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 :: 8:28 :: نويسنده : فریبا

می ترسم از نبودنت و از بودنت بیشتر!

 

 نداشتن تو ویرانم میكند و داشتنت متوقفم!

 

وقتی نیستی كسی را نمی خواهم

 

و وقتی هستی" تو را" می خواهم

 

 رنگهایم بی تو سیاه است و در كنارت خاكستری ام

 

خداحافظی ات به جنونم می كشاند

 

 و سلامت به پریشانیم!

 

 بی تو دلتنگم و با تو بی قرار

 

بی تو خسته ام و با تو در فرار

 

در خیال من بمان

 

از كنار من برو

 

 من خو گرفته ام

 

 به نبودنت!!!



پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 :: 8:24 :: نويسنده : فریبا

نه شکوفه ای نه برگی نه ثمر نه سایه دارم

همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را

این درخت خشکیده و بی برگ و بار


حال این دل٬دل غم دیده است


 شاخه های خشک آن


 یاد آور سبزی دیرینه است


 در زمانی که، آن نهالی شاد بود


 در بهاری که،نو نهالی  نو پای بود


 در بهاری که شکوفه های عمرش، تازه شکوفا گشته بود


 در بهاری که سرمست ازچهچه بلبلان در سر، شاخسار بود


 سر سبزو تازه ٬برگهایش میدرخشید در آفتاب


 آن زمان


بودم کودکی غافل از جور زمان

 

مست از بازی کودکانه در بهار


فارغ از درد و غم و عشق و نیاز


هیچ ندانستم که حتی با یک نگاه

 

با یک سلام ٬با یک کلام


غرق خواهم شد درغم  و عشق و فراق


سالها طی شد و ماهها  دی


سوز سرما چیره گشت بر بهار

 

خشکی و زردی وپژمرگی


شد حاصل آن درخت  دیر پای



حال من  حال این دل


حال این درخت است و بس


خشکیده و پژمرده و بی برگ و بار


 



سه شنبه یازدهم مرداد 1390 :: 10:57 :: نويسنده : فریبا
 



سه شنبه یازدهم مرداد 1390 :: 10:52 :: نويسنده : فریبا

هرچه کردم نشدم از تو جدا ، بدتر شد

گفته بودم بزنم قید تو را ، بدتر شد

و به جای "تو" بگویم که "شما"، بدتر شد

تازه، با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

چاره دارو و دوا نیست که حال بد من

بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

گفته بودی نزنم حرف دلم را به کسی

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت

آمدم پاک کنم عشق تو را ، بدتر شد

 



دوشنبه سوم مرداد 1390 :: 21:9 :: نويسنده : فریبا

خداوندا کفر نمیگویم پریشانم،چه میخواهی تو از جانم؟؟

مرا بی آن که خود خواهم اسیر زندگی کردی..!!

خداوندا تو مسئولی......

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،

چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

خداوندا تو تنهایی و من تنها

تو یکتایی و بی همتا...

ولیکن من نه یکتایم نه بی همتا،

فقط تنهای تنهایم.....



جمعه سی و یکم تیر 1390 :: 11:37 :: نويسنده : فریبا
 

برای تو

برای خود که گمشدم در تو

برای قلب عاشق

برای دستهایت

برای چشمهایت

که نوری از شوق برایم همراه دارد

دلم تنگه

دلم از هرسو بدنبال صدایت میگردد

بدنبال نگاهت

بدنبال نوای آشنایت

دلم تنگه



یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 :: 10:17 :: نويسنده : فریبا

خدایا

از عشق دیروزمان چیزی برای فردایمان کنار بگذار

نگاهی

                     یادی

                                   تصویری

                                                           خاطره ای

برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد

روزی چقدر عاشق بودیم



یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 :: 10:13 :: نويسنده : فریبا
 

آدم هاي بزرگ درباره ي ايده ها سخن مي گويند ،

آدم هاي متوسط درباره ي چيزها سخن مي گويند ،

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند .

 

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند ،

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند ،

آدم هاي كوچك بي دردند .

 

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند ،

 آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند ،

آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند .

 

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند ،

آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند ،

آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند .

 

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند ،

آدم هاي متوسط پرسش هايي مي پرسند كه پاسخ دارند ،

آدم هاي كوچك مي پندارند كه پاسخ همه ي پرسش ها را مي دانند .

 

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند ،

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند ،

آدم هاي كوچك مسئله ندارند .

 

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند ،

آدم هاي متوسط گاهي سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند ،

آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار فرصت سكوت را از خود مي گيرند .



یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 :: 10:11 :: نويسنده : فریبا

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد  

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس  

سند عشق، به امضاء شدنش می ارزد  

گر چه من تجربه ای از نرسیدن ها یم  

کوشش رود به دریا شدنش می ارزد  

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز  

حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد  

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم  

به همان لحظۀ برپا شدنش می ارزد  

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد

نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه در پیله بمانَد غزلم

صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد

 



درباره وبلاگ

می توان صاف و ساده بود
مثل ابر بهاری می توان عاشق بود مثل شقایقهای سرخ
دشتهای بی انتها
می توان صادق بود مثل معصومیت و نگاه بی گناه یک کودک
می توان با گذشت بود
مثل آسمان بی کران
می توان کینه ها را به دریا سپرد
بی ریا بود مثل اشعار حافظ

هرلحظه بامن باش ..... در روح من جاری
تکرار شو درمن .... درخواب وبیداری
تا اخر قصه ... تا ماجرای من
تکرار شو شاید ... ماسهم هم باشیم
گهواره مهتاب .... شب خواب میبینه
که از چشمای تو ... انگور میچینه
درسفره عشقت ... درویش درویشم
تا درحضور تو ... آشفته خویشم
شاید به جرم عشق ... ما متهم باشیم
تکرار شو شاید ... ما سهم هم باشیم
تا آخر قصه ... تاماجرای من
هرلحظه بامن باش ... درانزوای من
بی تو همه کابوس ... کابوس تنهایی
هرماجرا شیرین .... هر روز رویایی
تکرار شو درمن .... درخواب وبیداری
هرلحظه بامن باش ..... در روح من جاری
هرلحظه بامن باش ... تا امتحان عشق
انگور مهمان کن ... دربزم نان وعشق
درباد میلرزه ... گهواره مهتاب
دربزم خورشیدی ... این سفره را دریاب
هرلحظه بامن باش ... در روح من جاری
-----------------------------------------------
باور کن باور کن ، تنهایی یک رازه
این بی تو پژمردن ، پایان نیست آغازه
این بی تو پژمردن ، پایان نیست آغازه

باور کن باور کن ، این عاشق بیداره
یاد تو فانوس شبهای غمباره
یاد تو فانوس شبهای غمباره

باور کن دستامو ، تا وقتی بی تابم
تا وقتی آغوش دستاتو کم دارم

باور کن عکس تو ، همزاد چشمامه
این تنها بارون تسکین دَردامه

می بوسم ، با یادت ، گلهای زیبا را
می گریم ، از داغت ، تقدیر فردا را

باور کن باور کن ، زخمامو ای مرهم
تا بودی من بودم ، تا هستی من هستم
امكانات

آهنگ

- -
مدل لباس